حكيم ابوالقاسم فردوسى

99

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

و هيچ بجز باد در مشت من نماند . اين چنين شب و روز در پيش سپاه ايستاده بود و نيك اخترىِ خورشيد و ماه را مىجُست تا ببيند كدام روز نيك اختر است و چه كسى بايد جنگ را بيآغازد . با خود مىگفت : باشد كه در آن روز نيك اختر ، همچون باد سپاهيان را به جنبش آورم و بر دشمن چيره گردم . از سوى ديگر ، پيران نيز همچنان چشم دوخته بود تا ببيند چه زمان دل گودرز از خشم به جوش مىآيد و سپاه را مىراند . آنگاه در آن هنگام پيران از پشت سر او نخيز سازد و بر ايشان بتازد . سرانجام در چهارمين روز ، بيژن - پسر گيو - از پشت سپاه به دل سپاه آمد و با جامه‌هايى چاك كرده به پيش پدر رفت و خاك بر آسمان افشاند و گفت : اى پدر كارآزموده‌ام ، از چه رو اين چنين بيهوده بر پاى ايستاده‌اى ؟ روز پنجم هم رسيد و شب و روز پيوسته در آسايش بسر مىبريم . نه خورشيد ، شمشير پهلوانان را ديد و نه گَردى به روى آسمان بردميد . اگر چه سواران همگى گبر بر تن دارند ، ليك گويى در رگ يكى از ايشان نيز خون نيست . همانا كه در ايران ، پس از رستم نامدار ، هيچ سوارى چون گودرز نبود . اكنون از آن هنگامى كه او از جنگ پشن « 1 » و آن رزمگاه بزرگ با آن همه كشتار بازگشته است و از آنگاه كه در لادن « 2 » آن همه پسرش را كشته و بخت را از ايرانيان برگشته ديد ، ديگر جگر خسته و گم كرده راه گشته است و نمىخواهد كه رزمگاهى ببيند و پيوسته سر به سوى آسمان بلند كرده و به آن چشم دوخته است . ليك از براى پيرىِ او بايد از اين كار او گذشت و چشم پوشيد . ولى بدان كه سپهدارى كه به سپاهيان ننگرد و پيوسته به ستارگان ِ پيرامون ماه چشم بدوزد ، همانا كه خون در تنش نيست و از جنگ با جنگاوران ، زبون گشته است . اگر چه از گودرز پير اين كار ، شگفت نباشد ، زيرا كه روانش به هيچ روى در اينجا نيست . ليك اى پدر ، مرا از تو شگفت آيد كه شير ژيان نيز از تو هنر آموزد . پس اكنون كه دو سپاه چشم به تو دوخته‌اند ، مغزت را تيز كن و خشم خود را برافروز . اينك كه

--> ( 1 ) - جنگ پشن و لادن ( كه در بعضى نسخ لاون ضبط شده ) جنگى بوده كه پيش از اين در نزديكى كوه هماون رخ داد و منجر به شكست ايران گرديد . ( 2 ) - جنگ پشن و لادن ( كه در بعضى نسخ لاون ضبط شده ) جنگى بوده كه پيش از اين در نزديكى كوه هماون رخ داد و منجر به شكست ايران گرديد .